يكشنبه‌ي باراني

« هنوز ديروزها

پرسه مي‌زنند اين پيرامون

فراموشي مي‌آيد پاورچين

خيمه‌اش را برپا مي‌كند خاكستري

و هربار آتش مي‌گيرد چادرش

از شعله سبز يك ياد.» 

فرشته ساري – روزها و نامه‌ها

نشسته‌ام و فكر مي‌كنم به دردي كه خانه‌نشينم كرده در يك روز باراني، همان كه مي‌پيچد ميان مهره‌هام و كلافه‌ام مي‌كند از نشستن، خوابيدن. نمي‌دانم كه بي‌قراريم از درد كلاف كوچك روي مهره‌هاست يا تلنگرهاي يكنواخت عدد مقدس تقويم بر كلاف دردناك خاطره‌هام.

 درد است ديگر؛ كهنه شده و مزمن. باران كه مي‌بارد كمي تازه‌اش مي‌كند. حواسم را پرت مي‌كنم به هرچيز كه آخرش تو نباشي و آرام مي‌گويم، ديدي، در آستانه‌ي پنجمين براي من، شده‌ايم مثل هم؛ حتي اگر معيار شمارش اين پنج براي تو ماه باشد و براي من، سال. چه فرق مي‌كند، فقط من چند سالي جا مانده‌ام، همين.

/ 7 نظر / 28 بازدید
سارا

لالايي گريه ي بارون تو اين گلخونه ي ويرون بريز نم نم ببار آروم

ليلی

چه غمی داره بارون پاييزی خصوصا وقتی با دردی کهنه همراه باشه

مریم

گاه آرزو می‌کنم زورقی باشم برای تو تا بدان جا برمت که می‌خواهی زورقی توانا به تحمل باری که بر دوش داری زورقی که هيچ‌گاه واژگون نشود هر اندازه که تو نا آرام باشی يا متلاطم باشد دريايی که در آن می‌رانی مارگوت بيکل

لوتوس

خوبی عزيزم؟ من اين روزا کامپيوترم خرابه يه ذره دير بهت رسيدم :( فقط روزايی که ميام سر کار چک ميل ميکنم ... چقدر شعرت را دوست داشتم و نوشته ات کمی نگرانم کرد

سامان

تموم اندوه چند ساله رو توی چند خط نوشتن کار آسونی نيست

نینا

...واقعا هم چه فرق میکند؟ ما فقط چند سالی همیشه جا میمانیم... و وقتی به عقب نگاه میکنیم.. نه آنجا هستیم که جا ماندیم ..نه اینجا .. هیچ جا .. فقط جا مانده ایم همین! سایه جانم .

ماه رقصان

بارون معجز گره ! گاهی آدم رو می بره به بهترين ها و گاهی... اميدوارم پنج ها تون ده و بيست و سی و پنجاه بشه