يه شب مهتاب

پُرم از رؤياي شب پيش... خنكي هواي صبح كه هوشياريم را روان كرد روي نورهاي زردي كه ابتداي قصه يك روز آفتابي را حكايت مي‌كنند، چيزي نماند در اتاق جز حضور تو.

نمي‌دانم از نگاه شفاف و گل‌بهي دخترك ميهمان بود، كه تو همگام شدي در راه شبانه رؤياهايم، يا باران كه مدام مي‌باريد روي زميني تن‌سپرده به آن، يا حرف‌هاي كسي كه مي‌گفت، پيشانيت را مي‌خواند و من دلم به شور افتاده بود كه نكند نام تو را روي آن بخواند و فاش شوي. هي...

حالا مي‌دانم وقت‌هايي كه سطرها بر كاغذ نمي‌نشينند، و همه‌ چيز سفيد مي‌ماند، نه از دل‌مشغولي‌هاي نويي‌ست كه ساخته‌اي‌شان تا لحظه‌هات را پر كنند بي‌فرصتي براي نقب خاطره‌ها‌؛ باور كن از شب‌هاي بي‌رؤياست و روزهاي بي آفتاب و حالا چه‌قدر اين آرزو به دل مي‌نشيند: «آفتاب‌هايي تند، محو سايه‌گي.»

ميان كتاب‌ها و خرده‌ريزهاي اتاق چيزي از تو نمانده كه وقت غبار گرفتن از آن، يادت بيايد كنارم بنشيند و هي تكرار شوي در روزهايم. اصلا چيزي نگذاشته‌ام كه بماند؛ كه نباشي؛ مثل من كه ديگر نيستم، كه نيايي كه دلتنگي نكنم كه... اما نمي‌شود، نشده تا همين امروز. فرار و دور شدن و پنهان كردن و پاره كردن و دور ريختن هم راهي نبود كه دوباره، دم عيد ميان تقويم‌هاي كهنه چشمانم مشتاقانه دستخطت را دنبال نكند كه بانو، بانو... هي...

/ 8 نظر / 9 بازدید
سارا

هی دل عاشق

راز

اين همه نياز ! امان از رسيدن و پوچ ديدن . امان از خيالاتی که همه چيزمان را تسخير می کند .

آبی ِ من

نوشته های اينجا هميشه بوی آشنا ميدن بوی من بوی همین روزها و يک درد ِ مشترک هی ...

مریم

دوست داشتم این پستت رو اونم بعد این همه ننوشتن :*

ليلی

امان از اين تقويمها و دست خطهای قديمی که بدجوری خوره می اندازن به جون آدم

نينا

هی... (با هم ميرويم.. ؛جاده؛ را ميگويم! کوله ات را ببند!)

برستو

خوشم می آید که دل تنگی را به هزارروایت از تو شنیده ام و هنوز درروایت هزارویکم ، بازهم دل و دنیایم که بدون او تنگ است، با اندوهی سنگین تر قرین می شود. هنر یعنی همین. این همه سبید بهلوی من؛ سیاهش کنم یا نه؟ این همه سیاه بهلوی تو؛ سفیدش کن! دل و کاغذرا بهلوی تو می آورم.

ری را

هر سال تمام فروردین م در همین حال و هوا می گذرد. که هی خاطره ها جلوی چشمم جان می گیرند و من هی تماشا می کنم که چقدر دورند اما نزدیک.