مردي كه اينك برايم وجود ندارد...

«... مردي كه اينك برايم وجود ندارد،<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اما زماني

در سال‌هاي تلخ

قرارم بود و بي‌قراريم،

چون شبحي

در كناره‌ي شهر، در كوچه پس‌كوچه‌ها

و در حيات خلوتِ زندگي من،

اين‌سو و آن‌سو مي‌رود

سنگين، با لبخند تلخي بر لبانش...

خدايا! خدايا! خدايا!

چه گناه بزرگي در پيشگاه تو كردم!

رحمت خود را بر من فرود آر. »

 

آنا آخماتووا

/ 4 نظر / 8 بازدید
مریم

"خاموش به رساترین شیون آدمی -سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی-سوزنریز بی امان ِ باران ، بر پیچک و ارغوان ، تو از یادم نمی روی - تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی ؟!"

آبي ِ من

مردی که ديگر برايم وجود ندارد ... اما او سخاوتمند تر ازآن بود که تنها رهایم کند .. درد را جايگزين ِ تمام ِ نداشته هايم کرد ... تا در این سال های ِ تلخ به یادم بیاورد که هیچگاه خیال ِ رفتن از این خانه را ندارد ..... و مردی که دیگر برایم وجود ندارد!

زيستن

سلام سايه عزيز و گرامی .... شعر زيبايی ست .... حيف که من قبلش ترانه نه ديگه رو کوک کرده بودم ..... در هوای آن بودم و در هوای اين شعر نيفتادم راستی خيلی خيلی ممنون !

نينا

کجايی سايه؟