هراس

مي‌خواهم به چيزي نينديشم. اين روزها از هجوم اين همه فكرِ پريشان، آشفته به خواب مي‌روم و دلواپس برمي‌خيزم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گسي طعم اين همه خيال هرچه شيريني‌ست از يادم برده است.

مي‌خواهم بگويم، بي‌خيالِ حرف و حديث اين مردمانِ بي‌غم، روزي ترانه‌ام را تنها خواهم خواند، اما هراس همان تنهايي مي‌خواهد كه نابودم كند.

كاش چشم مي‌بستم به روي هرچه خط حك شده بر ديوارهاي ذهنم؛ چون تو، بعد پلك مي‌گشودم و دوباره متولد مي‌شدم بي‌نشاني از گذشته.

بگذار بگويند كه نقش ليلي را از من گرفتند و به اجبار به بازي مجنون‌وار واداشتنم. من انگار هيچ‌گاه «ليلي» نبوده‌ام...

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
yasi

منم ميخوام به چيزی فکر نکنم ولی نميشه .. با احساس مينويسی ..

مریم

درد مي خيزد ز خلوتگاه من . کس خبر کی يابد از ويرانه ام ؟ گرچه ميسوزم از اين آتش به جان ..ليک بر اين سوختن دل بسته ام .( سهراب سپهری )

مریم

بي‌خيالِ حرف و حديث اين مردمانِ بي‌غم، ...

یاسمن

شجاع باش و ترانه بخوان . . . تنهايی ٬ ترسناک است ٬‌ ولی بايد ٬ ترانه خواند و شجاع بود . . .

BiSayeh

بخوان بنام گل سرخ ، در رواق سكوت ، كه مو و اوج طنينش زدشت ها گذرد . ... تو خامشي ، كه بخواند ؟ تو مي روي ، كه بماند ؟ كه بر نهالك بي برگ ما ترانه بخواند ؟

mahnee

bogzar begoooyand in mardome gharib ziad migooyand o kam mibinand

حميد

جالب است كه اين روزها تمام 'ليلي ها' دارند از ليلي بودن انصراف مي دهند!

حميد

و اين كه منزوي گفته: ' از قيس مجنون ساختن شرط است، زيرا / زن نيست كش انديشه ي ليلا شدن نيست! '