...

در سرم صداي پچپچه‌ی دختران جوان می‌آید که آنچه شنیده‌اند را برای هم تکرار می‌کنند. این بانویِ بی‌کلام که غم کهنه‌ای در سیاهی چشمانش خانه کرده، همانست که روزگاری دور، دل به بلندقامتی داده بود. همان‌که باورِ رفتنش، پسِ آن‌همه مهر، خودِ ناباوری‌ست. هرچند که سالها بعد گودی زیر چشمانش پر شده و اشکهایش همان پشت پلکها خشکیده؛ نه عقربه‌های ساعت را روی عصری بهاری متوقف کرده و نه جامه‌ی سرخی بر تن، امتداد خیابانی را سالها پیموده. با این‌همه پنداری سایه‌ای‌است از او که قدم برمی‌دارد، تلخ لبخند می‌زند و روزگار سپری می‌کند و تنها هم‌اوست که می‌داند چند زمستانِ دلتنگی را تاب آورده و چند بهار در کوچه‌های باران زده‌ تصویر خاطره را پس زده تا عبور کند بی‌آنکه چشمش پیِ کسی بگردد.

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hessam

آي عشق آي عشق چهره سرخت پيدا نيست

nc

هميشه نشانه ای کافی است برای دنيا دنيا حرف نگفته

حميد

چه خوب نوشته اين پايين ... حالا می‌فهمم چرا اين‌قدر قاصدک* را دوست دارم ... البته به چشم مادری!(چون کار ايشان ديگر از خواهری گذشته!)

قاصدک*

با اجازه صاحب خانه... حمید جان قاصدک* به درد مادری اگر می خورد که خوب بود...حتمن مادر شده بود تا حالا و آدم شده بود. اين قاصدک به درد ملک الموت هم نمی خورد... شما پرهیز کن. به هر چشمی که باشد.

کامه

شايد آنچه را که بايد يافته ای! تنهايی حقيقت زندگی ماست نازنینم و گاهی پچپچه ای راه فرار از دلتنگيهامان.

آرزوها

دلم ، نگاهم هی برمی گردد به این سطر که پیشتر نوشته بودی ... / " دلم برای کسی تنگ است " / تا می آیم زمزمه اش کنم دلم می گیرد که چرا دلم برای کسی تنگ نیست .

lily

من هی ميام دلم ميخواد اينجا يه چيزی بنويسم ولی نميدونم چرا نمی تونم؟شايد چون تو همه چيز و می گی و چيزی برای گفتن باقی نمي مونه!!!

?!

هنوز به آخر خط مانده!..موفق باشی!

مهستا

می شه واسه پست قبلی اينجا بنويسم؟ من از روزی می ترسم که منم دلم واسه يه رفيق روزهای سرخوشی تنگ بشه..می ترسم شديد

?!

شما نيز دعا کنيد!