شب، اعترافي طولاني‌ست

به گمانم همه‌چيز از همان رؤيا كه گفته بودم شروع شد. از سرخوشي يك رؤيا. يك دلواپسي شيرين كه نيمه‌هاي يك شب تابستان همراه نسيمي كه از لابه‌لاي برگ‌هاي چنار كوچه عبور مي‌كرد، آمد، عطر محبوبه‌هاي شب را ربود و از پنجره نيمه باز، بي‌اجازه كنج اتاق جا خوش كرد. شفاف‌ شدن يك حس آشنا كه جايي ميان خاطره‌ها گم شده بود و غبار آن‌همه درد، تيره‌اش كرده بود. از آن‌هايي كه دلت مي‌خواهد برايش بخواني: «به‌راستي صلت كدام قصيده‌اي، اي غزل».

و هنوز مبهوت آمدنش، يك نيمه‌شب ديگر، آرام آرام، ميان صداي يكنواخت جاروي مرد نارنجي‌پوش كوچه، از همان پنجره بيرون رفت...

حالا تا هفت شمرده‌ام، هفت ساعت يا روز يا ماه، فرقي نمي‌كند. همين امروز هفتمين وعده هم به‌پايان مي‌رسد... مرهمي سراغ داري براي يك زخم تازه؟

/ 7 نظر / 7 بازدید
هما

هوای حوصله ابری است...

عطيه

ستاره باران جواب كدام سلامي به آفتاب از دريچه تاريك؟ كلام از نگاه تو شكل مي بندد. خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!

سمفونی شعله ها

به گمانم همه‌چيز از همان رؤيا كه گفته بودم شروع شد زيبا می نويسی به روز شده ام خوشحال می شوم به خانه کوچک من سر بزنی

مریم

به به مبارک ِ آهنگ ِ وبلاگت .گمونم منم با این آهنگه بتونم قاشق بشم !p: جای زخمشم خوب می شه ! توی طالع بینیم نوشته !

هاجر

زخمهايی هست که مثل خوره تمام وجودت را می خورد .خوب که نگاه کنی زخم نيست شايد حرفهای نگفنه و جا مانده اشت

عارفه

و شب فرا رسيد ...شب تنها يی من...ورويا های نا تمام من... با اجازتون من شمارو جزو پييوندهام می زارم