يار، ای يگانه‌ترين يار

سه حرفِ نام تو مرا مي‌بَرَد به روزهاي كودكي و كوچه‌هايي پر از بوته‌هاي تمشك و طعم خوش عطرهاي تابستان و نواي آوازخواني كه دلخوشيهاي مرا مي‌خواند. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

عمري گذشته از آن روزها كه نامت را مشق مي‌كردم بر سپيدي كاغذ، با اين‌همه هنوز هم مي‌بَرَدَم به آستانه‌ي مهري كه در دلم خانه كرده بود، مي‌برد به بوي شنهاي خيس آن خيابان كه انتهايش به دريا مي‌رسد...

هي...حالا هر خبري كه از تو  مي‌رسد، موجي مي‌شود؛ مي‌كوبد بر دلم. تقدير تو را ديگر چرا آشفته نوشتند، يار...

دخترك دستت را گرفت و خط بلند خوشبختيت را خواند و من چه كودكانه دلم گرفت. حالا كجاست آن خط بلند كه چنين پريشان شده‌اي.

مي‌خواهم چشم ببندم و باور نكنم به خطا رفته‌اي. بگو كه باز دخترك فالت را مي‌گيرد و خوشبختي‌ات را به من فخر مي‌فروشد...

 

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

ای رفیق ...هوای حرف تو آدم را عبور می دهد از کوچه باغ خاطره...

کامه

چشمانت را ببند و گوش کن، به آوازی که موجها برايت می خوانند.....روزی بلند و خروشان، روزی آرام و مهربان......دستانت را بازکن، بالابرو، بالاتر از خطوطی که روزگار می کشد برای تو و او که جا مانده در ميانه های امواج......وقتی چشم باز کنی دلتنگيهايت را جا گذاشته ای، شايد جايی روی شنهاي خيس آن خيابان كه انتهايش به دريا مي‌رسد!

?!

سلام......کامل بود و زيبا و بی نياز از نظر!

jensiyat-e-gomshodeh

بگو كه باز دخترك فالت را مي‌گيرد و خوشبختي‌ات را به من فخر مي‌فروشد...

نیایش

خوشحالم که دوباره می نویسی. امیدوارم که دیگر دلتنگی های گذشته درین وب لاگ جدید همراهت نباشند.

nc

افراشته رو به آسمان سپيد/ دلباخته به دستان يخ زده ابر/ تا تقدير چه باشد / بباری / يا دلسرد/بماني

حميد

همساده ... خوشبختی نه فروختنی است ... نه چيزی که بشود با آن فخر فروشی کرد! ... راستی: سلام!

?!

سلام...عید غدیر بر شما مبارک باد!....راستی چرا ما، کیمیاگر نباشیم!؟!؟