خواب بی‌تعبير

عزیزی گل‌گلدون را فرستاده. بازش می‌کنم به «تو بیا» که می‌رسد اشک‌هام‌ بی‌اجازه می‌نشینند روی گونه‌هام. دلم برای خودم می‌سوزد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دوباره آمده ‌بودی، چند دقیقه ماندی، برهم ریختی و رفتی. خواب دیدم که آمده‌ام پیشت، نمی‌دانم برای چه. تو گفتی حتماً حالم بد بوده، من تلخ گفتم چه‌می‌دانی که حالِ بد چیست. قبل‌ترش بی‌اشک گریه می‌کردم و با دستهایم به صورتت می‌کوبیدم، چون کودکی بهانه‌گیر. دستهام اما توان نداشت، تو درد را حس نمی‌کردی. آمدم کنار پنجره، همان که پرده‌ای سبز داشت و من همیشه از آن به حیاط خلوت خانه‌ی پشتی نگاه می‌کردم. دریا پیدا بود با موجهای بلند. تو یک چیزهایی می‌گفتی که من نمی‌فهمیدم، فقط یادم هست که از دنیای من و فاصله گفتی و من ناتوان‌تر از همیشه چیزی از رفتنت گفتم و دستهایم را جلوی صورتم گرفتم و چشم گشودم. پلکهام را اگر دوباره روی هم می‌گذاشتم، تو ادامه می‌دادی لابد. تاب نداشتم اما.

  

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

چه کنم که دستهایم کوتاه است . وقتی تنها تلنگری می شکند آنچه را که سعی در فراموش کردنشان داری ، فراموش کردن که نه ! به عقب راندن شاید بهتر است وقتی به شنیدن هجوم می آورند و فشارشان بی تاب ات می کنند و آنوقت خیلی خوب نیستی .... کاش ...

hessam

مي شود كه آدم از يك خواب هم دل تنگ شود

حميد

سلام هم‌ساده‌ی سربزير و نجيب و حسود من! کسی گفته بود: گریه‌های بی‌بهانه، بر خاك می‌ریزند و گریه‌های بهانه‌دار بر شانه! و این تفاوت زمین است و آسمان!!

حميد

و من که دلم نه برای هم‌ساده‌ام که برای دقايقی می‌سوزد که زير نگاه‌های کم‌فروغش پرپر می‌شوند به قيمت گل‌های ياس و رازقی و اطلسی‌های دمادم ... آرزو می‌کنم که اشک‌هایش بی‌اجازه بنشینند اما روی گونه‌های هم‌خانه‌اش ... هم‌خانه‌ی هم‌دل ...

ری را

تو را کنار پنجره ای بردم و باغی را به تو نشان دادم...تو در آن باغ مدتی خیره شدی...ولی ناگهان باغ در نظر تو دریای خروشانی شد و تو هراسان باز پس آمدی و از من نیز گریختی...چرا که باغی آرام و دل انگیز را نشانت دادم...و تو آن را دریایی ژرف و خروشان دیدی

پدر

بايد بگی ميشه فراموش کرد.. ميشه بازم ساخت.. ميشه شروع کرد.. اما قلب کسی ديگه رو به بازی نگير برای ساختن دوباره

محمد جواد طواف

دوست خوبم.. اينقدر خوب و زيبا مي نويسي كه من كم ميارم.. نمي دونم چي بايد بگم در مقابل قلم زيبات.

nc

دلم برای دستهايم اما....

Roya

با اجازه ات،سايه ام را آهسته و بی صدا ،مانند عبور ابر در آسمان،به روی نوشته هايت کشاندم،زيبا بود و........ باز هم زيبا.هرگز غريب نباش ،سايه ها با تو هستند.(:*

Ghesseh-Goo

اينروزها هم ديگر کسی گلدان نگه نمی دارد ، گلها هم به بادی پژمرده می شوند . اينروزها ديگر گلها هم تاب آرميدن در خاک گلدانها را ندارند ، خاکی که با اشک چشمانت گرم و مرطوب می شوند ... و بازهم نمی دانند که بی گلدان می ميرند .