خون دل‌ها خورده‌ايم

«این تقدیر نبود؛ این یک انجماد ارادی بود. این تلخ‌ترین پوزخندِ اطاعت بود.»*

*نادر ابراهیمی

مرد كه با صداي مخملي‌اش مي‌خواند «چه سفرها كرده‌ايم»، سفر شروع مي‌شود و باورت نمي‌شود كه چه‌قدر راه بايد بپيمايم تا برسم، آنقدر كه حالا يادم نمي‌آيد كه كدام ماه از كدام فصل بود. فقط مي‌دانم كه سرد بود و ما سرخوش از پوشيدن چكمه‌هاي نو بوديم. تمام صبح را به اين فكر كردم كه كدام سال بود مگر كه اين‌همه دور مي‌نمايد. اين چند سال روي همه تاريخ بودنم كشيده شده‌اند انگار.ترس مبهمي كنار همه‌ي بهانه‌ها و دلتنگي‌هام پررنگ شده؛ نه به خاطر اين‌ تارهاي جديد كه رنگشان مدام لبخند خاكستري به چهره‌ام مي‌نشاند، نه. نه حتي براي بهانه‌‌هايي كه گفته بودم روزهايم را كدر كرده‌اند. از همين كه هيچ چيز تسكينم نمي‌دهد؛ نداده است و به تلنگري همه چيز بر باد مي‌رود. كافيست او بخواند «خون دل‌ها خورده‌ايم» و اين يعني ويراني. دوباره همانم.

/ 7 نظر / 8 بازدید
مریم

دستمال های مرطوب تسکین دهنده درد های بزرگ نیستند . شاید،شاید که ما نیز عروسکهای کودکی یه تقدیر بوده ییم ... نمی دانم ... نادر ابراهیمی( بار دیگر شهری که .... )

آبي ِ من

من نيز هم... همان ويران که بودم... هيچ چيز تغير نکرده است... خودم را گول می زدم...

سارا

رنج دوران برده ايم

لوتوس

دوباره که نه هزارباره ميشوم همان که بودم

حميد

سلام هم‌ساده! فکر می‌کردم بعد از اين مدت که به خانه‌تان سر می‌زنم، چيزهای شادتری می‌خوانم. اما باز انگار اين‌جا باد می‌آيد و اين سرآغاز که نه، شايد ته‌مانده‌ی خاطره‌ی از ويرانی است. می‌خواهم بگويم آرزوی شادی می‌کنم برای‌تان، اما آرزويی که خواستنی در پی‌ش نباشد، به درد نوشتن توی دفترهای کهنه‌ی خاطراتی می‌خورد که خيال‌واره‌ی خوشبختی خواب‌زده‌ای باشد... همين!

سنجاب

سلام انجماد ارادی... آی مدت هاست که پذيرفته می نمايد........