كه نمي‌پوسد...

« چه سرگردان است این عشق
 که باید نشانی‌اش را
از کوچه‌های بن‌بست گرفت
 چه حدیثی است عشق
 که نمی‌پوسد و افسرده نیست
 حتی آن هنگام
که از آسمان به خانه آوار
شود»

احمدرضا احمدي

زن مي‌گويد تمام شب چراغ‌ها روشن مانده بود، دختر به آرامي مي‌خندد و مي‌گويد براي همين لابد خواب‌هاي خوشي ديده‌ام و از شيريني رؤياي شب گذشته دلش مي‌لرزد. زن زير لب مي‌گويد «خير» است. دختر لبخند بي‌رنگي به تعبير خير مي‌زند و حقيقت گسي، رؤيايش را پس مي‌زند.

تصوير را نگاه مي‌كند و به عكاسش مي‌گويد آستانه‌ي تحملم را مي‌سنجي ... عكاس اما نمي‌داند كه كه دختر پس‌زمينه سياه عكس را به هيأت شبي زمستاني مي‌نگرد و لطافت حجم زرد و سپيد را از پشت صفحه لمس مي‌كند و چقدر دلش مي‌گيرد.

چراغ چهارراه سبز نمي‌شود و زني با حجمي بزرگ از زرد و سپيد به دخترك نزديك مي‌شود با لبخندي از مهر و خواهشي شايد عميق‌تر. دختر به شماره‌هاي باقي‌مانده نگاه مي‌كند كه انگار تا ابد مي‌خواهد كه صفر نشود. به وسوسه‌‌ي يكبار بوييدن آن حجم بزرگ، شيشه را پايين مي‌آورد و ناخودآگاه مي‌پرسد دسته‌اي چند؟ چند دقيقه ‌بعدتر به چراغ ديگري كه سبز نمي‌شود نگاه مي‌كند و دلش از عطر پيچيده در فضا به هم مي‌خورد. بعدتر وقتي دوباره همه‌ي چراغ‌ها خاموش مي‌شود سرش را روي بالش مي‌‌فشارد و به سيلي كه مي‌‍‌خواهد روان شود مي‌گويد: حالا نه، باشد براي بعد ...

/ 8 نظر / 8 بازدید
سارا

چهره آبيت پيدا نيست

مريم

يادت هست سال ها پيش تر از من پرسيدي دورتر از من كجاست و مرا كه از حيرت تو مي ترسيدم خواب ساده ترين سوال شد . حالا جا مانده بر شانه هايم كف بيني دستانت و نمي دانم چگونه بيدار خواهم شد ... - ايرج صف شكن-

رؤياي زندگي

تمام نمي شود. جاري است در تمام رؤياهايمان

پرستو

در نوشته هايت كار نويي بود. دلم مي خواهد بابت آن به تو تبريك بگويم، ولي آن قدر غمگين مي نويسي كه مي ترسم از تبريك من هم دل خور شوي.

نينا

... ايکاش اين را گلهای نرگس هم ميدانستند..

غزل

سلام ناخوانده امدم د رت را زدم خوشحال ميشوم اگه مهمونه کلبه يه ما شيد

خانه ای از شن و مه

همه روز را وعدا داده تا سيل اشک هنگام خفتن به سراغش آيد، بازهم وعده می دهد؟ به چه اطمينانی که شبی ديگر در راه باشد؟

ايران

هم میهن کوروش به یاریت نیاز دارد