کمی ديرتر

« اما ای خدایِ خيابان‌هایِ خالي از هر رهگذر
ای خدایِ آوازهای فراموشی و فراموش شده‌ی شبهای بلند
شبهای بلندِ همه‌ی فصل‌ها، همه‌ی رویاها، كابوس‌ها
سوسو هم نمی‌زند ديگر كورسویی
در اين دهلیزِ بی‌پایان و تاریکِ فراموشی
خاموش می‌شود آدم
می‌شود سنگْ سایه‌ای از:
فراموشی...»<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

کامران بزرگ‌نیا

 

خبر را، زن، در یک بعد از ظهر پاییزی برایم گفت. نفس عمیق کشیدم، فکر کردم همین الان قلبم به در و دیوار می‌کوبد، و پاهایم روی پدال می‌لرزند و ... اما آرام گوش ‌دادم. آرامشی از جنس غوطه‌ور شدن در حوضچه‌ی آب گرم و رهایی تنِ خسته‌ای.

زن که رفت، گوشه لبم را پایین دادم و در آیینه به تو گفتم، چه دیر به حرف‌هایم رسیدی. حالا دیگر فرقی نمی‌کند که شروعی دوباره بخواهی یا همان‌جا که هستی دست و پا بزنی تا بیشتر فرو روی؛ همه‌چیز دیر شد. برای من، وقتی، که تو فرصت جبران دریغ کردی و برای تو بسیار دیرتر. بازنده اما همان‌ بود که زودتر دریافت و بیشتر رنج کشید.

 

/ 10 نظر / 10 بازدید
sadegh

سلام: وبلاگت مطالب قشنگی داره.يه سرهم به من بزن ضررنمی کنی!!!!

هما

ناگهان چه زود دیر می شود...

مریم

بازی بازی-پرم دادی-جدی جدی پريدم-برای تو قفسی خالی ماند- برای من آسمان- قدسی قاضی نور

قاصدک*

یک روز دیگر در آینه نخواهد بود. تو گمان می بری که آینه را غبار گرفته است و دست پیش می بری اما می بینی که آینه از همیشه شفاف تر است. تنها آنکه رفتنی بوده ست رفته ست. آینه خالی می نماید اما خالی نیست. حضور نور کم کم هویدا می شود عزیزکم. یادت نرود. رفتنی باید برود. آنکه باید بیاید و بماند هم در راه است. با بوسه ای بر پیشانی ات سایه جانم!

سارا

ولي همين که فهميد يعني کلي چيزهاي که ميشه جبران کرد.

nc

هميشه زود می رویم اما هميشه دير می رسيم انگار چيزی بين رفتن و امدن جا می ماند و ما همين طور معلق انگاره هايمان را رها می کنيم

تارا

می شکنم... هزار بار...

کامه

تو بازنده نبودی. اين بازی سرنوشت هم انگار هميشه تکراری است برای ما! پس هنوز خدايی هست!

گوشه

دیر یا زود هر چی باشه دانسته های دردآلود بهتر از دلخوشی های ساده لوحانه ست.