رؤیاباخته

آن‌قدر رؤیا باخته‌ام که فراموش کردم کدام در سرم شور می‌آورد، کدام در دلم قند آب می‌کرد. گاهی دیدنش دست دیگران یادم را تلنگر می‌زند تا تلوتلو بخورد، به عقب بر‌گردد و لبخند غمگینی بزند به حراجی که هیچ‌وقت چوبش را پایین نیاورده بودم و دیگری از آن خود کرد. تصاحبی که نامش ربودن نیست. می‌شود که ندانی و رؤیایی را سال‌ها از آن خود کنی. با این‌همه انگار حلقه‌ی فیلم را از تاریک‌خانه‌ی عکاس ربوده باشند. بازپس گرفتنش؟ تصویری که سال‌ها روی دیوارهای شهر به‌نام دیگری‌ست را چگونه می‌توان از حافظه‌ی دنیا پاک کرد.

بی‌رؤیا که باشی خبری از باختن و ربودن و حراج نیست.

/ 5 نظر / 18 بازدید
نیلوفر

اخ سایه...سایهء خوبم....با این‌همه انگار حلقه‌ی فیلم را از تاریک‌خانه‌ی عکاس ربوده باشند. بازپس گرفتنش؟ تصویری که سال‌ها روی دیوارهای شهر به‌نام دیگری‌ست را چگونه می‌توان از حافظه‌ی دنیا پاک کرد. می بینی! دغدغه های جدید می اید٬‌بزرگ که می شویم...همینطور که لایه لایه پوست میندازیم و پوست کلفت تر می سازیم

سارا

دل از دریچه فکرت به نفس ناطقه داد / نشان حالت زارم که زارتر می‌گشت

یه غریبه

امّا بی رویا که باشی، خبری از بردن و امید و زندگی هم نیست! حتی اگر رویاها را خط خطی کرده باشند... و یا نام دیگران بر آن‌ها نهاده باشند... و یا حتّی تمامی دنیا، فزاموش نکرده باشند پس گرفتنشان را... باز هم زندگی بی رویا، بی بردن، بی امید، و حتّی بی باختن، بی معناست...

مهتاب

اگر گله ای هست ...یادی هست ...رویا هم هست ...

الی

زیبا بود ولی قبول ندارم بی رویا که باشی نیستی نخواهی بود بی رویا که باشی با مرده ها تفاوتی نداری بی رویا که باشی بی شک خواهی مرد