قصه‌ای دارم از این همراه خود

آخرش من شدم رفیق نیمه‌راه. بعد این‌همه سال که تو همراه بودی، حالا جایی میان راه می‌گذارمت و می‌گذرم. هدیه‌ای بودی برای شادباش نبودن او، با این‌همه از همان اولین روز آفتابی صبور دلتنگی‌هایم شدی. چه‌قدر راه نرفته را هم‌پا شدی میان باران و آفتاب. چند شب تابستان، سربالایی‌ها را به شوق دیدن ماه کامل راندیم و چند صبح سرد زمستان مرا و ابرهای دلم را در خود پناه دادی. چه‌قدر ترانه زمزمه کردی که یادم برود روز و ماه و سال را. چند خرداد با هم به موسیقی باد که میان چنارهای آن‌کوچه می‌وزید گوش سپردیم و خاطره مرور کردیم...  کسی نمی‌داند چرا شده‌‌ام نارفیق...

 

/ 6 نظر / 26 بازدید
بیژن

درودبرگرامی همدل. تارنگاری دارم که درآن درباره گذشتار ایران مینویسم. اگر دوست داری چیزی درباره گذشتارایران بخوانی به تارنگارم سری بزن. شادوپیروزباشی. بدرود.

گمنام

چرا شدی نارفیق!!؟ تورو خدا اسم اینکارتو وفا نذار! نگو به خاطر خودش این کارو کردی! نگو تو بهتر صلاح زندگیشو می دونی! [گریه] تورو خدا نکنید این کارو با کسایی که دوستون دارن! به خدا شما نمی دونید قیمت اشکهایی که تو شب می ریزن رو! امیدوارم کسی که باهاش اینکارو کردی ازت متنفر بوده باشه! وگر نه نمیدونی چه ظلمی در حقش کردی![گریه]...نکن..تورو به خدا برگرد پیشش باش! نمی دونی درمون بعضی درد ها هیچیییی نیست جز یه دیدن یه لبخند که فکر می کنی دیگه هیچ وقت نخواهی دید! وای که چه شوری داره وقتی ببینی دوباره چیزی و که فکر می کردی دیگه فقط باید بعد مرگت منتظر دیدنش باشی!

ارام

سلام سایه عزیز زندگیمون مثل یه کوچه ی تاریک و هر لحظه از این کوچه عابری رد میشه تک نشونی که از عابر میمونه یاد او و صدای اوست و رد پائی که امیدوار میمونیم برمیگرده یا نه؟ از اشنائی باهات خوشحالم و امیدوارم بتونیم همراه خوبی واسه هم باشیم ما نسل خاموش نیستیم بروزم و از اومدنت و همراه بودنت خوشحال میشم. موفق باشی [گل]

سارا

همینه همه اش هی میایم و هی میریم هی نمیدونم چی شده که یه جوری میشه که دلمون نمیخواد.

کاوه

چقد خاطره داشتیم با جیمبو ...