يادگارها

آدم تنها كه مي‌شود ميان چهار ديوار، حبس كه مي‌شود در پاييز، انگار حجم‌ها بزرگ‌تر و رنگ‌ها غني‌تر و تفاوت‌ها شفاف‌تر مي‌‌شود. اين روزها فهميده‌ام كه ميان دستنوشته‌هايي كه به يادگار مي‌ماند از آدم‌هاي رفته، اگر در امان مانده باشند، چه‌قدر فرق هست. بعضي سطرها را وقتي مي‌خواني، لبخندي مي‌زني و دست آخر هم يك آه بلند مي‌كشي براي روزگار بي‌غمي. خطوط ديگري هم هستند كه گوشه راست لبت را وقت خواندنشان پايين مي‌آوري، مثل نوشته‌هاي آن‌يكي كه نام تو را «ماندگارترين واژه ذهنش» مي‌دانست و يك نفر نيست بگويدش: هي عاشق! واژه‌هاي پريشان ذهنت هم ماندگار نشدند آخر... بعضي كاغذها را دوست داري با دو سه حركت سريع، پاره كني، بعضي‌ها را نه، مي‌خواهي شمعي روشن كني تا شعله بيايد آرام آرام محوشان كند. بعضي‌هاشان را اما نه مي‌توان پاره كرد، نه سوزاند و نه حتي خواند و لبخند زند، گيرم زهرخند. يك‌جايي بايد پنهان باشند براي يك روزي، كه وقتي سراغشان مي‌روي، بوي شوري اشك اتاق را پر نكند و ترس از پا افتادن سايه نشود روي ديوار و كرخ نشوي و دلت نخواهد سرت را در بالش فرو كني و با آسمان همراهي. فريب است اگر بگويم وقتش رسيده....

/ 8 نظر / 7 بازدید
آبي ِ من

سطر ها و عکس ها و يادگاری ها ... وقتی سراغشان می روی بوی شوری ِ اشک همه جا را پر می کند .. دیگر فرقی هم نمی کند حادثه یک سال پیش بوده است یا هزار سال قبل اتفاق افتاده باشد ... آخر ماندگار ترین واژه های ذهنشان همیشه بر باد است ...

مريم

سكوت مانده و اوهام تكه تكه شده و قابهاي تهي عبور مي كنم ار كوچه با تني بي سر و عطر مانده به جا دل من است كه از گرمي گذشته تهيست كنون چراغ به دست ميان خاطره و مه منم به معبر بر باد رفته سرگردان ... "مهستي بحريني "

سارا

از دوسن به يادگار دردی دارم

الهام

امان از این گنج های کوچولوی ما...

صاحب فراموش خانه

من برای اين خانه، برای اين موسيقی، برای اين دلنوشته مدت هاست که مرده ام سايه. پيدا شو سايه! می خواهمت.

پويه

امان از دست تو و اين قلم زيبا و تکان دهنده ات سايه!!!

گرگ

زمان بهترین آزمون است. بهترین محک برای اینکه نوشته ها چگونه نوشته شدند.