عبور بايد کرد

مي خواستم بنويسم كه اين روزهايم بي‌رنگِ بي‌رنگ است. حتي يكنواختی‌اش آوار نمی‌شود روی دلم که سنگینی‌اش را حس کنم. می‌خواستم بنویسم که انگار هیچ‌چیز حتی هوای این روزهای اسفند هم مرا سرحال نمی‌آورد. حتی گرمای این آفتاب که رخ نموده بعدِ این همه ماه.

نشانه‌ها را دنبال نمی‌کنم با این‌همه هنوز هم روی برگه‌ی تقویم روی میز می‌نویسم: «می‌دانم تعبیری پسِ تمام این خوابهای آشفته است.» و انگار این دو روز همه‌ی خوابهایم تعبیر شدند. تمام اتفاق‌های این روزها به‌یادم آوردند که هنوز هم عصبانی که می‌شوم صدایم، دستهایم و پاهایم می‌لرزند، نمی‌دانم چرا بزرگ نمی‌شوم بعد از این همه «سالگشتگی». چرا نگاه سردم هم می‌لرزد از خشم. نمی‌دانم چرا از کنار همه‌ی اینها عبور نمی‌کنم و پوزخندی بر این‌ها که آشفته‌ام می‌کند نمی‌زنم. هنوز هم پیِ گوشی می‌گردم جای گوشهای شنوای تو تا برایش بگویم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

/ 13 نظر / 210 بازدید
نمایش نظرات قبلی
whitepencil

باور کن که از عمق جان حس می کنم چه می گوئي...

محمد جواد طواف

سایه جان، گوش ما دست شما!.. فقط قول بده نکشیش:) ... من منتظر طلوع دوباره تو هستم عزیز.. من روزی رو که در آرامش هستی رو از الان می بینم.. فقط یک انتخابه.. یک انتخاب!

حميد

همساده ... برو جلوی آينه گريه کن .... تمام روز در آيينه ...

خزه

نشانه هايی که همين قدر کم هنوز هستند . خواب هايی که همين قدر گاه به گاه می بينيم . انگار آخر ماجرا تنها همين عبور مانده که ديگر لااقل دست ما هم نيست . ما شايد ديگر عبور نمی کنيم . زمان است که عبور می کند , و ما همين قدر بی اختيار , تنها دوره می کنيم , دوره می کنيم , دوره می کنيم . . .

Bisayeh

خيلی قشنگتر شده ايشالا يه روزی هم آفتابی شه

آرزوها

به جان خودم که اين يکی پست ت رو از همه ی همه بیشتر دوست داشتم ... باور نمی کنی ؟

lily

دلم ميخواد يه چيری بگم که آرومت کنی اما نميدونم چرا نميشه!!

مریم

من می دانم .. می دانم اگر که شب نبود ... رنگين کمان شگفت در بستر گونه های تو می روييد ...

پدر

چقدر زيبا مينويسيد...