آشناست این هوای سفر، این آواز آدمی، این وزیدن باد

سکوت که می‌کنم نه این‌که حرفی برای گفتن نمانده باشد یا من بلد نباشم که بگویمشان. دیوارهای این‌جا که من ایستاده‌ام، صدایم را می‌بلعند. نمی‌گذارند بگویم که بودن کوتاه و نصفه و نیمه‌ات چه دلخوشی بزرگی برایم آورده است. تو که نمی‌دانی چه‌قدر دوست داشته‌ام و دوست دارم با کفش‌های کتانیم روی کناره‌ی جوی‌های این خیابان قدیمی راه بروم و با خودم مسابقه نیفتادن بگذارم و اصلا یادم برود که دیگر خیلی بزرگ‌تر از روزهای کودکیم شده‌ام و نباید هم بدانی که سال‌هاست وقتی مسابقه شروع می‌شود، دلخوشی کودکانه‌ام به آنی جایش را به دلتنگی می‌دهد برای نبودن دستی که نگهم می‌داشت از نیفتادن. حالا حتی اگر هم نباشی فهمیده‌ام که می‌توانم تنهایی مسابقه را ببرم.

تو که نمی‌دانی که چه‌قدر از این‌که کسی در راه‌های طولانی براند و از رادیو ترانه‌ای پخش شود بیزار بوده‌ام و چله تابستان هم سردم می‌شد به‌یاد آن پاییز و زمستان سیاه. حالا خودم هم باورم نمی‌شود که دلم می‌خواهد خودم نرانم و صبح‌ها با موسیقی رادیوی ماشین‌های دیگر فال‌ بگیرم.

من سکوت می‌کنم و تو هیچ نمی‌دانی، چون این‌جا که من ایستاده‌ام جایی برای این حرف‌ها نیست...

 

/ 6 نظر / 30 بازدید
شمیم

وبلاگ خوبی داری موفق باشی دوست داشتی به وب منم سر بزن مرسی[گل][گل]

یوحنا

همیشه یه چیزی مانعه یه فضایی ژیش میاد که نتونی حرف رو ............

نیلوفر

یک نفس از کلمه اول " سکوت" می خوانم و به اخرش که می رسم..." نیست" دیگر نفسم بند امده است . یک توده هوای سفت از میان گلویم خودش را پرت می کند بیرون...نمیدانم این توده " اه" بود یا "جان به لب رسیدگی" این را نمیدانم اما حرفهایت را خوب می فهمم

مریم

خانه بیرون می‌زنم، اما کجا امشب/ شاید تو می‌خواهی مرا، در کوچه‌ها امشب دیشب ز پشت ابرها، بیرون نیامد ماه/ بشکن قرق را ماه من، بیرون بیا امشب...

کاوه

از کجا میدانی که نمیدانم ... سکوتت را می خوانم