شادمانی این فتح...

پسِ تمام آن دلشوره‌ها، مي‌خواستم روي برگ تقويم مشق كنم كه «فاتح شدم، خودم را به ثبت رساندم» انگشتانم اما به پژواك پوزخندي متوقف شدند. پوزخندي به ناتواني‌هاي بزرگ تو و دلخوشي‌هاي كوچك آن روزهاي من، به همه آنچه ناتوان از به‌دست آوردنشان، شيريني رؤيايش را هم از من دريغ كردي. مي‌داني، آدم‌ها و خاطره‌هاشان در من رسوب كرده‌اند. مهر و كينه با هم. اين روزها نمي‌دانم چه شده كه يكي يكي فرو مي‌ريزند؛ پيكره‌هاي محكمشان در ذهنم. مثل همان‌كه سال‌ها صدايش وقت به نام خواندنم پروازم مي‌داد تا اوج و حالا يكباره هيچ شده و لحن آهنگين كلامش ديگر دلم را نمي‌لرزاند و انگار يكي از هزار. تصويرهايي بي‌ابهت، با مقياس‌هاي كوچك حقيرانه. تو هم توخالي شده‌اي؛ تنديسي كه با تلنگري فرو مي‌ريزد، اما دستم نمي‌رود آخرين ضربه را فرود بياورم.  

/ 6 نظر / 10 بازدید
مریم

بعد از آن همه اضطراب حالا پناه می برم به دعا به سادگی به سهم ِ همین هر چه که هست، هر چه که بود، هر چه که خواهد شد. سید علی صالحی

پرستو

به راستي كه شايد هيچ چيز دردناك تر از دل بستن به تنديسي تو خالي نباشد اما رسيدن به چنين ا گاهي و قدرت شناختي ، نشان از تكاملي دارد كه در عين دريغي غم انگيز بر گذشته ، آدمي را ارضا مي كند.

رضا

لطفاً شام ما در شادماني اين فتح فراموش نگردد.

لوتوس

ضربه اخر را بزنی به فروريخته هايش خيره ميشوی در خودت فرو ميروی ضربه اخر را هم که نزنی باز هم خيره می مانی فرو ميروی.... .... مدتهاست که فاتح فرو رفتنهای خويشم. بی چون و چرا....

راز

رهايي / و فراموشي / و پنجره اي / كه گرچه باز است / پرده اي ضخيم / آسمانش را از من دزديده است . / دست مي گشايم / براي تكه اي نان / و آغوش / براي خورشيد / اما پنجره / اگرچه باز است / تو را از من گرفته است . / رهايم كن / تا فراموش كنم / كه من / هرچه فراموش مي كنم / رها نمي شوم .

آبی من

دستم نمی رود ُ آخرين ضربه فرود می آيد ... اين چنين مفلوک می شوم ...