ما آزموده‌ايم

نشسته‌ام زیر یک‌وجب آسمانی که از لابه‌لای چنارها و ساختمانهای بلندتر از آن پیداست. خُنکای شب با عطر محبوبه‌های شب که غوغا کرده‌اند، از هر کسی شاعری می‌سازد با دست کم دو سه‌خط عاشقانه. من اما حیرت‌زده نشسته‌ام در تاریکی با رازی نهفته در سینه که به نسیم شبانه می‌سپارمش مگر دمی آرام گیرم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

می‌خواهم برایت بنویسم که صبوری کنی رفیق، نمی‌شود، خیالم می‌رود دورِ دور. کابوسی هی پررنگ می‌شود. خواستم بگویم این‌که اینجا نشسته دل‌نگران، خیلی پیشتر از این‌ها «فاجعه» را آزموده، وقتی که کوچکتر از آن بود تا بزرگیِ این‌همه درد را روی دلش تاب بیاورد. می‌دانی، مرز فاجعه تعیین‌شدنی ‌نیست با این‌همه باور کن، من از خیلی آن‌طرف‌تر از آنچه فاجعه می‌نامیَش باز می‌گردم.  

 

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پدر

میدونی هر چند وقت یکبار شاهکار مینویسی؟

shabah

به سايه نمي‌ماني... به چيزي روان و بارنده شبيه است...

saman

در اين شهر بخت خويش

مریم

تنها ماهی ها که همیشه در آغوش ِ آب اند -با لبخند به دنیا می آیند - با لبخند می میرند .

nc

چشم هايم را پشت شيشه های بخار گرفته می گذارم و بيرون دل ترا نگاه می کنم بين فاجعه ماندن و رفتن

hessam

فاجعه تعريف ندارد

کامه

سلام خانمم. هستم! انگار هنوز خوبم (؛ راستي، از آنطرف فاجعه چه خبر؟

هما

می دانی، مرز ها ساخته عقل انسان هایند!

گوشه

ما هر کدوم بارها و بارها فاجعه رو آزموده ايم و باز سر پا ايستاديم. شايد راز ما آدمها در اين شکستن ها و جوونه زدن ها باشه. منتها نمی دونم چرا وقتی يه قطره آب رومون می ريزه مثل مورچه-هه فکر می کنيم دنيا رو آب برده؟!

سارا

و ما بارها و بارها فاجعه هاي مختلفي را حس کرده ايم و تحمل کرده ايم..وسکوت و سکوت...