اين روزها

شده رخنه کردن یک تنهایی هزارساله را در وجودت حس کنی، مثل تزریق آرام مایعی بی‌رنگ در رگ‌هایت. خیال می‌کنم هزار سال از همه‌ی گذشته‌ها گذشته. عقربه‌های زمان یک‌جایی در خاطره‌های دور متوقف شده؛ مثل این‌که از چرخ و فلک پیاده‌ات کرده‌اند و تو ایستاده‌ای به نظاره.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

همه‌چیز خیلی دورتر یک‌بار اتفاق افتاده و انگار کن پایان همه‌ی قصه‌ها را می‌دانی. این‌روزها این‌‌گونه می گذرند.

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
هما

چقدر الان حس ورونيکای کيشلوفسکی رو دارم...

قصه گو

هميشه همه چيز خيلی دورتر يکبار اتفاق می افتد و پايان قصه هميشه مثل يک کابوس در جلوی چشمانت نقش می بندد .

ماندانا

خاطره ها دور مي‌ شوند پاك نمي شوند

nc

مثل تب...دور و نزديک پاشويه می شويم در خيال

مریم

اوهوم شده .....................................این روزها : " انتظار بارانی را می کشم - که پلک بر هم بگذارم باریده است"

bluesky آسمون آبی

آره دوست من ولی با اينهمه زندگی جاريست مهم اينه که ما ياد بگيريم چه جوری باهاش کنار بيارم

zistan

می دانم که اين جمله را گاه و بیگاه بار ها تکرار خواهم کرد : این‌روزها این‌‌گونه می گذرند!

لوتوس

به امید که... انگونه که میخواهی بگذرند رویاهایت را فرو مگذار ...

گوشه

این‌روزها این‌‌گونه می گذرند... اون روزها هم همین گونه گذشتند... می ترسم آینده هم!