نامه

” هر شام نامه‌اي براي تو مي‌نويسم

و هر صبح به يكي نشاني خيالي مي‌فرستم.

از كجا كه يكيشان نشاني تو نباشد.

...

چندان نامه‌هاي بي‌نشان براي تو نوشتم

كه امروز يكي براي خودم رسيد 

نامه‌اي ناشناس با هرآنچه گفتني كه من براي تو داشتم 

اين نامه‌اي از توست؟ يا نامه‌اي از خودم، بي‌نشان براي تو.“

ح.امجد

/ 4 نظر / 8 بازدید
مينا

رد پايش راگرفتم درعطرش گم شدم حالا كه نيمه هوشيارم مي بينم سالهاست كه رفته است ومن بويش مستم

رضا

سلام خوب و با صفا نوشتی به منم يه سر بزن. من اينجا تصويری ترسيم کردم...

مریم

من این شعر های حمید امجدی، که تو می ذاری رو می دوستم خیلی ... فقط اونایی که تو می ذاری رو ها !! چرا یکی واست کامنتی نمی ذاره که منم به کامنتش لبخند بزنم، ها!!!؟

عبدالله عباسی نیا

سلام دلم گرفته ز هر بی کسی که میبینم