شب

« شب شده و من باز نشاني‌ام را <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بر ديوارهاي شهر مي‌نويسم

و سر كوچه‌ها حك مي‌كنم: از اين طرف

مباد كه نيم شبان خواهي به خوابم درآيي و راه گم كني

 

شب شده و باز همسايه

پيشاپيش عزا گرفته است

طفلكي مي‌داند

روحم به‌ياد تو تا خود صبح آواز خواهد خواند

 

شب شده و باز پيشاپيش در خانه را باز گذاشته‌ام

پنجره‌ها بازند ... پرده‌ها كنار

امشب هم اگر دزد مي‌آيد، بيايد

چه باك

امشب هم در اين شب بلورين

در را باز مي‌گذارم و منتظرم

همه روز را دويدن

با خستگي، بي‌خستگي

و غروب به خانه رسيدن

شامي چنين مي‌طلبد

شام چشم به‌ راهي

شب مگر براي انتظار نيست؟»

 

ح.امجد

/ 4 نظر / 6 بازدید
مريم

"به جست و جوی تو، بر درگاه کوه می گریم در آستانه دريا و علف. به جست و جوی تو در معبر بادها می گريم در چارراه فصول، در چارچوب شکسته ی پنجره ئی که آسمان ِ ابر آلود را قابی کهنه می گيرد" فروغ فرخزاد"

آبي ِ من

شبانه هايم تکرار ِ دردهای ِ روزمرگيست با اين تفاوت که شب ها دوز ِ Advil ام بالا می رود ..

ری را

شب آمد و از کنار حياط خانه‌ی ما رد شد و مشتی خاک خوش عطر آورد. خاک بوی ساليان پيش از طلوع خورشيد می‌داد. ساليان پيش از طلوع سبز...