ماه شب چهارده

شبِ تابستان، سرپایینی یکی از خیابانهای خلوت را پایین می‌آیم، روبرویم ماهِ تمام نگاهم را می‌رباید، تقویم را نمی‌دانم، بی‌گمان به نیمه رسیده این ماه که نامش را هم نمی‌دانم. در طالعم نوشته‌اند در شبهای مهتابی، عاشق. باد گرمی از پنجره‌ی‌ باز می‌وزد و با خودش بوی تابستان می‌آورد. من انگار به بوی شبهای تابستان عاشقم و این ماه.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اگر شاعر بودم و کمی عاشق لابد می‌نوشتم: «مهتاب نقره می‌پاشد به شبم و نگاه تو روشن می‌کند رویِ مهتاب را»

من اما هیچ‌کدام نیستم و فقط دلم می‌خواهد بروم روی بام، دستم را لبه‌ی قرنیز بگیرم، به آسمان نگاه کنم و هی فکر نکنم که چقدر دلم برای سخن گفتن با کسی تنگ شده و هی نخوانم: «با تو سخن گفتن، مثل دست‌کشیدن به‌رویِ مخمل است..مثلِ غوطه‌خوردن در آب زلال..مثل رؤیای خوشی دیدن در تمامیِ طولِ شبی بلند..»

 

/ 11 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوس

ماه ای ماه زيبا بر شب تيره زندگيم بتاب

مریم

امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوش تر از خواب است ."فروغ"

هما

شايد هنوز خيال است که خوش می نمايد

nc

ماه تمام و دل نا تمام

کامه

...*به آسمان نگاه کنم و هی فکر نکنم که چقدر دلم برای سخن گفتن با کسی تنگ شده*... باورت ميشود سايه! اين کاری است که مدام می کنم. مدام!

آرزوها

وقتی تصادفاً مریم از مهر می نویسد و دلش که به پائیز تنگ است / و وقتی تو سایه وار شبهای تابستان را زمزمه می کنی / و وقتی او خود مهر است / و آن وقت که تو در یک تابستان گرم ،‌ سایه ای دلچسب می شوی ... / چقدر این ترانه های یک در میان دلگرم کننده اند ...

مداد سفید

ماه نوشت نیم شبی تابستانی در ساعت صفر عاشقي... عجیب نیست...

zistan

منم به چاه ٬ تو قُرص ماه. نگاهت کنم دمی به شيدايی ؟

aref

چه ديوانه وارست ورای ماه در شبی تار ستهره از ماه تنها تر است در سيطرهء دور ماه...... هوا برای سخن بس تنگ است

aref

چه ديوانه وارست ورای ماه در شبی تار ستاره از ماه تنها تر است در سيطرهء دور ماه...... هوا برای سخن بس تنگ است