برای شاعر شدن

« يك پنجره گشوده به شامگاه پاييزي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و بوي گس غروب‌هاي پاييز

خاطرات دور كودكي

با ياد روزهاي رفته، بوي چاي تلخ

قلم و يك ورق كاغذ

از هركسي شاعري مي‌سازد

تو با آن قناري نشسته در گلوگاهت

جاي خود داري

 

از تو براي اين غروب گس

قلم و كاغذي نه

حتي آن قناري گلوگاهت را نمي‌خواهم

براي شاعر شدن

فقط پروانه‌ي درون قلبت را دمي امانتم بده

 

نه قلم و كاغذ لازم نيست

براي شاعر شدن

فقط بيا كنار پنجره.»

 

ح.امجد

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
ali

زيبا بود...

یاسمن

وقتی غبار ِ پنجره ها ، پاک ِ بودن توست / می دانم ، زندگی جریان دارد / می دانم ، عشق همین نزدیکی ست .

مريم

بيا ، و ظلمت ادراك را چراغان كن كه يك اشاره بس است ...

حميد

http://www.7sang.com/weekly/1/shahabsang/index.htm

حميد

گفت: «عشق از نگاه تو می‌جوشد / شعر از كلام من ... / عشق از كدام پنجره زيباست؟ / شعر از كدام حنجره؟»

حميد

شاعر می‌گفت: تمام ماجرا پشت يک پنجره اتفاق افتاد! و بعد يک‌سوی داستان مجبور شد که کوچ کند ... هجرت ... «اين داستان يك روز مانده به «رفتن» شروع شد» و بعد هجرت ناتمام ماند و از آن مسافر تن‌ها بويی همراه نسيم آمد، باز هم «من پشت پنجره بودم» ... اما اين‌بار «شرم از كنار پنجره ی روبرو گريخته بود» ... و حالا سال‌هاست که «اين كوچه نام تو را دارد» ... شاعر وقتی اين‌ها را برايم تعريف می‌کرد، دستش مثل صدايش می‌لرزيد و گوشه‌های چشم‌هايش خيس شده بود انگار ... همان روز بود که به شاعر گفتم اين را با صدای خودت ضبط کنيم و ... اين شد!

حميد

ببخشيد! اين پنجره هاي نيمه باز، آدم را به كجا مي كشانند ... شرمنده!