مرزها

باور كن روزهايم با هم فرق دارند؛ هر روز با دُزهاي متفاوتي از دلتنگي. يك روزهايي هست كه دلتنگي حتي جايي كنارم پيدا نمي‌كند براي نشستن... از همان پشت كركره‌هاي بسته پنجره روبرو هي سَرَك مي‌كشد، من اخم مي‌كنم و سرم را روي كاغذها فرو مي‌برم... اما يك ‌روزهايي هم مي‌شود كه از صبح خيلي زود يك نفر آن را  با دُز بالا در رگ‌هايم تزريق مي‌‌كند و خيلي بايد بگذرد تا اثرش از بين برود. آنوقت‌هاست كه هي مرزها را گم مي‌كنم... پرسه مي‌زنم در حال و هوايي غريب و تن مي‌سپارم به هر هرزه بادي كه مي‌وزد به خيال نسيم و از ياد مي‌برم من را...هوشيارتر كه مي‌شوم، راهْ گم‌ كرده‌ام، آن‌سوي مرزها... آرام بازمي‌گردم و مي‌گويم بار آخر بود...

/ 5 نظر / 8 بازدید
مریم

میان تاریکی ترا صدا کردم سکوت بود و نسیم که پرده را می برد ... درخت کوچک من به باد عاشق بود به باد بی سامان کجاست خانهء باد؟ کجاست خانهء باد؟ فروغ فرخزاد .

آبی ِ من

من درد دارم و من دلتنگی را می فهمم ... مرزها را خوب می شناسم .

لوتوس

اين روزها هيچ چيزی به دل نمی چسبد... هرچه به تن خسته ماند همان انتظار کهنه است که تمام نمی شود...

پرستو

از وقتی وبلاکم را تعطيل کردم ؛ کم سر می زنم به وبلاگ های ديگران. ولی نمی دانم چرا هر وقت خيلی غمگينم يا خيلی دل تنگم ( يا شايد در بن بست گير کردم) سراغ تو می آيم. حالا که چند نوشته ی نخوانده ات را خواندم ؛ از اين که هنوز آدم هايی هنوز هستند که با آن ها درد و احساس مشترک دارم؛ دلم کمی آرام گرفت. نوشته ی ۱۳ خردادت تا عميق ترين لايه های دل تنگی ام راه يافت(دل تنگ کسی يا دنيايی که نيست؟) و محشر بود.و بعد نوشته ی ۲۰ تير که دنيای من بود که از زبان تو گفته می شد( فکر می کنم N در عبارت فرانسوی زيادی باشد) و جمله آخر در نوشته ی آخرت : «و می گويم بار آخر بود.»...... حق دارم که هنوز به سراغت می آيم

ليلوا

وقت افسردگي هاي دل واژه ها كنار بغض خاموش تنهائي‌م چمباتمه نمي‌زنند اين پاره برگ هاي خزان زده ي شعرم ترا خوب مي‌شناسند عاشقانه ...