يک فنجان قهوه داغ

يك روزِ برفیِ دی‌ماه... مرد پشت میز کارش نشسته و از پنجره کوه سفید شده را نگاه می‌کند. هوس یک فنجان قهوه داغ از صبح در سرش افتاده. تلفن را برمی‌دارد و شماره «او» را می‌گیرد. «او» می‌خندد و برای حوالی ساعت یازده قرار می‌گذارد و می‌داند که مرد هوسش را زود فراموش می‌کند.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هنوز خیلی مانده به ساعت یازده که مرد دوباره زنگ می‌زند. «او» متن قراردادی را می‌خواند که باید زود امضا کند. مرد دوباره قهوه را یادآوری می‌کند و می‌گوید همان کافه‌ی.... «او» سرسری قبول می‌کند.

«او» زودتر می‌رسد. به ورودی کافه نگاه می‌کند و چند نفس عمیق می‌کشد و چندبار تکرار می‌کند: آن تابستان گذشته، امروز روز دیگری‌ست.

مرد می‌آید، خندان؛ قهوه‌اش را سفارش می‌دهد و با او از سفرش حرف می‌زند. «او» پنهانی به ساعتش نگاه می‌کند. چند لحظه بعد برق‌ کافه قطع می‌شود. مرد همچنان حرف می‌زند. «او» فکر می‌کند اگر بلند شود و در تاریکی برود، مرد همچنان با تاریکی حرف خواهد زد. دستی شمع‌های روی میز را روشن می‌کند.

یک‌ساعت بعد، مرد پشت میزش نشسته به برف که آرام آرام می‌بارد نگاه می‌کند و می‌گوید: چقدر قهوه در یک روز برفی می‌چسبد. «او» نشسته، به کاغذهای روی میزش خیره شده و روی آنها مشق می‌کند « با دلت چه می‌کنی»...

بعدتر روی برگی از تقویم روی میز می‌نویسد:

 

« زمين را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ»

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گوشه

او بهونه ای بوده برای بهتر لذت بردن از قهوه. بيچاره او با دلتنگيهاش!

پرستو

می دانی ما بيش از ده ساعت از بهترين اوقات زندگی مان را در محل کارمان می گذرانيم واگر آدمی دغدغه های ديگری غير از پول و مقام و موفقيت کاری داشته باشد؛همواره دستخوش تضاد های خرد کننده ای در اين رابطه خواهدشد.من نوشته ترا از اين منظر؛ آغازی مبارک می بينم برای شروع سلسله نوشتار های تحليلی يا ادبی درمورد اين تضادهای قشر روشنفکر طبقه متوسط ايران.هر چند شايد منظور تو اساسا مطلب ديگری بوده باشد.نوشته های تو را همیشه می خوانم و ازنحوه نگارش تو خيلی خوشم می آيد به شرط آن که کمی از احسسات کم کنی و به تحليل بيفزايی. ممنون که نوشته مرا خواندی. واقعيت اين است که همه نقاب داريم ولی تاسف از آن است که تعداد نقاب های مان به دليل مشکلات فرهنگی مان روز به روز در حال ازدياد است.در اين مورد قبلا چيزکی نوشته ام.

پرستو

نوشته ای با عنوان(با نقاب يا بی نقاب؟ مسئله اين است) در تاريخ ۲۹ آذر ۸۴

riton

سلام رفيق. ريتون به نام ؛علی؛ (ع) دوباره نوشته شده.یا علی

پاییز

هميشه يک «او» هست که قصه می سازه/ اون يکی «او» رو رها می کنه/ فراموش می کنه/ برمی گرده/ بر نمی گرده/ و ميشه موضوع قصه هايی که هرکدومشون قصه ی هزار تا «او» ديگه هستن / قصه هايی که برای خيلی از «او» ها تکرار ميشه/ برای خيلی هاشون... و اونا بدون اينکه بدونن با هم همدردند...

nc

هميشه دور و نزديکيم فرسنگ فرسنگ

کامه

دستانم يخ زده، آنقدر روی برفهای فاصله ايستاده ام که کم کم من دارم آدم برفی می شوم، بی قلب، بی گرما، بی آرزو!

ninochka

ممنونم سايه جونم...شاد باشی. :) ..

نيكا

می شه سوال کنم قلم خودته يا نه؟ خيلی خوشم اومد خداييش./....... يا حق/..........